شادمانی بی سبب ...

خرید بک لینک
دلم خیلی میخواست بنویسم و تصمیم گرفتم همینکار رو هم بکنم ....بعضی وقت ها اونقدر حرف تو ذهنم زیاد میشه که اگه ننویسم اروم نمیشم .... حتی ممکنه مریض بشم ...امروز نهم شد و امشب رو که تا الان بیدار بودم رو ترجیح دادم اختصاص بدم به خوندن یه رمان ... شبایی که بیدارم رو دوست دارم بخونم حالا کتاب درسی یا شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

گلی که خودم کاشتم 4 سال پیش و خیلی خشکل شده بود ... شاهد کم کم از بین رفتنش هستم ...هم ناراحتم هم بی تفاوت ... کاش از بین نره ...

پنج شنبه است ... امروز غروب وقت اینه که برم پیشش .. چقد زیاد جاش خالیه

امروز کل روز رو خواب بودم ...واااای خدایا چرا اینطور شدم ...

حالم از همه چیز بهم میخوره ...

داشتن دوستای صمیمی خوبه حداقل اینه که واسه چند ساعتی ک باهمید حالت خوبه...

وای چرا اینطور شدم .... دارم عذاب میکشم جدا ...


شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

دیروز خوابش رو دیدم ... از وقت رفتنش سومین خواب بود ...رفتیم پیشش دلم نمیاد بگم سر خاکش ...اونجا اول رفتم پیش زندایی ...بغلش کردم و اونم همونطور که بغلم بود گریه میکرد منم همراهیش میکردم ... بعدش رفتم سر خاک خواهر جان ... چقدر دلم میخواست فریاد بزنم ای بی معرفتتتتت .... در دل کلی با او حرف زدم و اش شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

دیروز سیزدهم فروردین ماه خیلی خوب بود ...بعد از ناهار خونه مادربزرگ رفتیم باغ عمه جان که سه ماهیه پسر عمه هامو ندیده بودم چقد دلتنگشون بودم از دور دیدمشون چنان ذوق کردم که خودم خندم گرفت رسیدیم مادر جان گفت بیا اینم پسر عمه هات هی میگی بعد رو ب اونا گفت چند روزه هعی به من میگه دلم برای ا ... و م ... شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 197 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

اهههه چمه امشب ... دارم دیوونه میشم از عصر تاحالا بی حوصلم ... فقط با کمی قدم زدن تو هوای ابری اروم شدم و بعدش اومدم خونه ک روز از نو و روزی از نو:| احساس کردم شاید بنویسم بهتر بشم ....واااااای ....فردا فیزیک امتحانه نصفشو خوندم فقط نصفشوووو جاهای مهم مونده و من اصلا تمرکز ندارم .... کمی با یاسمین شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

نه اهنگی نه صدایینه سکوتینه خوابینه بیدار بودنینه کنار کسی بودنینه ...هیچ چیز ارامم نمیکندخدایا کاری کن دلم حالش بد استروح و روانم مرده استدیگر بدتر از اینش مکنجانم دارد جان میدهد ...چه تاوانیست !تاوان بد بودنم!باشد قبول ... میدانمزیاد بد بودم ...خداوندا باشد میکشم این تاوان را فق شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

دیشب بعد از اینجا رفتم جلو پنجره چند بار نفس عمیق کشیدم و بعد یکم چشمامو رو هم گذاشتم و بعد فیزیک رو سر سری ی نگاه کردم ... 6خوابیدم ... 7مادربیدارم کرد حرفی زد که باب میلم نبود ...بهم برخورد ... باهاش قهر کردم ... رنگم عینهو گچ بود:|هرکار کرد صبحانمو نخوردم حتی چیزایی ک برام اماده کرده بود و تو ک شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

الان سره دو راهی عجیبی ام جدا نمیدونم یه یک ربع بخوابم بعد بگم برادر جان منو ببره مدرسه یا حاضر شم کم کم پیاده برم یکم باد بخوره سرم خواب از سرم بپرهاز الان یه لحظه دلم برای خودم سوخت واسه زمانی که از مدرسه بیام:| خسته و کوفته اونش به کنار که امتحان زیست دارم سه فصل و پرسش دو درس فارسی و نوشتن سه شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

به هیچ وجه علاقه ای به خواندن درس های فارسی که مربوط به رستم

میشود را دوست ندارممممم

اصلا رغبت نمیکنم بخونمش


هیچی به ذهنم نمیرسه :|

امشب میخوام بخوابم که فردا زیست بخونم

البته فکر کنم نهایت بتونن نیم ساعت بخوابم:|

شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

جریان زیاد است ... ولی حس تایپ نیست ...

دیشب فوق العاده بود @_@

من ... پسرخاله جان شیطوون ... و نرگس جان که اگه ندونی فکر میکنی پسره ...

عالی بود با این دوتا:))

بعد جریان هارو مینویسم ...

از کلاس اومدم ...بسی خسته ..کوفته

خواب دارم

ولی امتحان ریاضی هم دارم

و مثل همیشه هیچی نخوندم:|


شادمانی بی سبب ......

ما را در سایت شادمانی بی سبب ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: دوشنبه 28 فروردين 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی